غزل شمارهٔ ۳۳۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در شهد راحتند فقیران بوریا
آسوده اند در شکرستان بوریا
بر قسمت فتاده کس ار پشت پا زند
نی می خلد به ناخنش از خوان بوریا
بر گیر و دار اهل جهان خنده می کند
رند برهنه پای بیابان بوریا
بر خاک خفتگان به حقارت نظر مکن
آید صدای تیغ ز عریان بوریا
وقت فتادگی مشو از دوستان جدا
این است نقش مسلک یاران بوریا
افتادگی ست سرمه آواز سرکشان
در بند ناله نیست نیستان بوریا
در کنج خلوتی که بلندست دست فقر
پیچیده ایم پای به دامان بوریا
بیدل به سرکشان جهان چشم عبرت است
سر تا به پای زخم نمایان بوریا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş