غزل شمارهٔ ۳۵۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب
خط مشکینت شکست آرد به حرف آفتاب
دیده در ادراک آغوش خیالت عاجز است
ذره کی یابدکنار بحر ژرف آفتاب
بینی ات آن مصرع عالی است کز انداز حسن
دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب
ظلمت ما را فروغ نور وحدت جاذب است
سایه آخر می رود ازخود به طرف آفتاب
بسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است
می توان عریانی ماکرد صرف آفتاب
در عرق اعجاز حسن او تماشا کردنی ست
شبنم گل می چکد آنجا ز ظرف آفتاب
هرکجا با مهر رخسارتو لاف حسن زد
هم زپرتو بر زمین افتاد حرف آفتاب
ما عدم سرمایگان را لاف هستی نادر است
ذره حیران است در وضع شگرف آفتاب
بسکه در نظاره مهر جمال اوگداخت
موج شبنم می زند امروز برف آفتاب
جانفشانیهاست بیدل در تماشای رخش
چون سحرکن نقد عمرخویش صرف آفتاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş