غزل شمارهٔ ۴۲۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خیالی سد راه عبرت ماست
گر این دیوار نبود خانه صحراست
من وپیمانه نیرنگ کثرت
دماغ وحدتم اینجا دو بالاست
شرر خیزست چشم از اشک گرمم
به رنگ داغ جامم شعله پیماست
نخواندم غیر درس بی نشانی
ورق های کتابم بال عنقاست
نی ام خاتم ولی از دولت عشق
خط پیشانی من هم چلیپاست
بکن حفظ نفس تا می توانی
که نخل زندگی زین ریشه برپاست
چو دل روشن شود هستی غبار است
نفس در خانه آیینه رسواست
شدم خاک و غبارم هیچ ننشست
هنوزم ناله های درد پیداست
سبک بگذر ز دلهای اسیرا ن
که تمکین تو سنگ شیشه ماست
فلک گرد خرام کیست یارب
ز پا ننشست تا این فتنه برخاست
به رنگ آبله عمری ست بیدل
ز خجلت دیده من در ته پاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş