غزل شمارهٔ ۴۳۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
سایه دستی اگر ضامن احوال ماست
خاک ره بیکسی ست کز سر ما برنخاست
دل به هوا بسته ایم از هوس ما مپرس
با همه ببگانه است آنکه به ما آشناست
داغ معاش خودیم غفلت فاش خودیم
غیر تراش خودیم آینه از ما جداست
آن سوی این انجمن نیست مگر وهم و ظن
چشم نپوشیده ای عالم دیگر کجاست
دعوی طاقت مکن تا نکشی ننگ عجز
آبله پای شمع در خور ناز عصاست
گر نه ای از اهل صدق دامن پاکان مگیر
آینه و روی زشت کافر و روز جزاست
صبح قیامت دمید پرده امکان درید
آینه ما هنوز شبنم باغ حیاست
در پی حرص و هوس سوخت جهانی نفس
لیک نپرسید کس خانه عبرت کجاست
بسکه تلاش جنون جام طلب زد به خون
آبله پا کنون کاسه دست گداست
هستی کلفت قفس نیست صفابخش کس
در سر راه نفس آینه بخت آزماست
قافله حیرت است موج گهر تا محیط
ای امل آوارگان صورت رفتن کجاست
معبد حسن قبول آینه زار است و بس
عرض اجابت مبر بی نفسیها دعاست
کیست درین انجمن محرم عشق غیور
ما همه بی غیرتیم آینه درکربلاست
بیدل اگر محرمی رنج تک و دو مبر
در عرق سعی حرص خفت آب و بقاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş