غزل شمارهٔ ۴۷۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
رزق خلوتگه اندیشه روزی خوار است
دانه هرگاه مژه بازکند منقار است
قطره ما نشد آگاه تامل ورنه
موج این بحر گهرخیز گریبان زار است
الفت جسم صفای دل ما داد به زنگ
آب این آینه یکسر عرق گلکار است
طرف دامان تعلق ز خراش ایمن نیست
مفت دیوانه که صحرای جنون بی خار است
از کج اندیشی دل وضع جهان دلکش نیست
غم تمثال مخور آینه ناهموار است
بر تعین زده ای زحمت تحقیق مده
سر سودایی سامان به گریبان بار است
در بهاری که سر و برگ طرب رنگ فناست
دست بر سر زدنت به زگل دستار است
ادب آموز هوستازی غفلت پیری ست
سایه را پای به دامن ز خم دیوار است
رنگها بال فشان می رود و می آید
این چمن عالم تجدید کهن تکرار است
ای ندامت مد د ی کز غم اسباب جهان
دست سودن هوسی دارد و پر بیکار است
بیدل از زندگی آخر نتوان جان بردن
رنگ این باغ هوس آتش بی زنهار است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş