غزل شمارهٔ ۵۳۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ای غره اقبال سرانجام تو شوم است
مرگت به ته بال هما سایه بوم است
چون پیر شدی از امل پوچ حیاکن
یکسر خط تقویم کهن ننگ رقوم است
این جمله دلایل که ز تحقیق توگل کرد
در خانه خورشید چراغان نجوم است
ای دعوی علم و عمل افسون حجابت
گرد تب وتاب نفس است این چه علوم است
طبع تو اگر ممتحن نیک و بد افتد
غیر از دهن مار جهان جمله سموم است
بی وضع ملایم نتوان بست ره ظلم
دیوار و در خانه زنبور ز موم است
دل با دوجهان تشنگی حرص چه سازد
بریک چه بی آب ز صد دلو هجوم است
از عاریت هرچه بود عارگزینید
مسرور امانات جهول است و ظلوم است
بیدل تو جنونی کن و زین ورطه به در زن
عالم همه زندانی تقلید و رسوم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş