غزل شمارهٔ ۵۳۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
طبعی که امیدش اثر آماده بیم است
گر خود همه فردوس بود ننگ جحیم است
بر طینت آزاد شکستی نتوان بست
بی رنگی این شیشه ز آفات سلیم است
در دهر نه تنها من و تو بسمل یأسیم
گر بازشکافی دل هر ذره دو نیم است
صد زخم دل ایجادکن ازکاوش حسرت
چون سکه گرت چشم هوس بر زر و سیم است
بی سعی تامل نتوان یافت صدایم
هشدارکه تار نفسم نبض سقیم است
آنجاکه بود لعل توجانبخش تکلم
گوهر گره کیسه امید لییم است
از ناله ما غیر ثبایت نتوان یافت
سایل نفسش صرف دعاهای کریم است
سیلاب به دریا چقدر گرد فروشد
ما تازه گناهیم و دعای تو قدیم است
آه از دل ما زحمت خاشاک هوس بر
روشنگری بحر به تحریک نسیم است
تا بیخبرت مات نسازند برون تا
زبن خانه شطرنج که همسایه غنیم است
ما را نفس سرد سحر خیز جنون کرد
جز یأس چه زاید شب عشاق عقیم است
بیدل به اشارات فنا راه نبردی
عمری ست که گفتیم نظیر تو عدیم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş