غزل شمارهٔ ۵۴۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ای کعبه جو یقینی اگرکار بستن است
احرام بستنت همه زنار بستن است
گر محرمی علم نفرازی یه حرف پوچ
این پنبه پرچمی ست که بر دار بستن است
باید به خون هر دو جهان دست شستنت
مشاطه گر حنا به کف یار بستن است
چون سایه عالمی ست به زیر نگین ما
گر سر به دوش جبهه هموار بستن است
عبرت زکارگاه عمل موج می زد
ساز شکسته را چقدر تار بستن است
منگر به لفظ و معنی ام ازکم بضاعتی
تنگی برای قیافه تکرار بستن است
ای صرصر انتظار چراغان اعتبار
درهاگشوده ای که به یک بار بستن است
سست است بار قافله عافیت هنوز
پر بسته ایم نوبت منقار بستن است
پر نامجو مباش که نقش نگین عجز
پیشانی شکسته به دیوار بستن است
در خاکدان دهر مچین دستگاه ناز
گر بر سر مزار چه دستار بستن است
بیدل مباش غره تحصیل مدعا
در مزرعی که خوشه همان بار بستن است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş