غزل شمارهٔ ۵۸۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خامشی در پرده سامان تکلم کرده است
از غبار سرمه آوازی توهم کرده است
بی توگر چندی درین محفل به عبرت زنده ایم
بر بنای ما چو شمع آتش ترحم کرده است
تا خموشی داشتیم آفاق بی تشویش بود
موج این بحر از زبان ما تلاطم کرده است
از عدم ناجسته شوخیهای هستی می کنیم
صبح ما هم در نقاب شب تبسم کرده است
معبد حرص آستان سجده بی عزتی ست
عالمی اینجا به آب رو تیمم کرده است
هیچکس مغرور استعداد جمعیت مباد
قطره راگوهر شدن بیرون قلزم کرده است
خام طبعان ز فشار رنج دهر آزاده اند
پختگی انگور را زندانی خم کرده است
غیبت ظالم گزندش کم میندیش از حضور
نیش عقرب نردبانها حاصل از دم کرده است
سحرکاریهای چرخ از اختلاط بی نسق
خستگی اطوار مردم راسریشم کرده است
آن تپش کز زخم حسرتهای روزی داشتیم
گرد ما را چون سحرانبارگندم کرده است
این گلستان غنچه ها بسیار دارد بوکنید
در همین جا بیدل ما هم دلی گم کرده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş