غزل شمارهٔ ۶۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
خویش را کم شمر از زحمت بسیار برآ
قلقل ما و منت پر به گلو افتاده ست
بشکن شیشه و چون باده به یکبار برآ
تا به کی فرصت دیدار به خوابت گذرد
چون شرر جهدکن و یک مژه بیدار برآ
همه کس آینه پردازی عنقا دارد
تو هم از خویش نگردیده نمودار برآ
خودفروشی همه جا تخته نموده ست دکان
خواه در خانه نشین خواه به بازار برآ
سرسری نیست هوای سر بام تحقیق
ترک دعوی کن و لختی به سر دار برآ
ناله هم بی مددی نیست به معراج قبول
بال اگر ماند ز پرواز به منقار برآ
تا کند حسن ادا طوطی این انجمنت
با حدیث لبش از پرده شکربار برآ
ماه نو منفعل وضع غرور است اینجا
گر به افلاک برآیی که نگونسار برآ
دادرس آینه بر طاق تغافل دارد
همچو آه از دل مأیوس به زنهار برآ
شمع را تا نفسی هست بجا باید سوخت
سخت وامانده ای از پای خود ای خار برآ
تکیه بر عافیت از قامت پیری ستم است
بیدل از سایه این خم شده دیوار برآ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş