غزل شمارهٔ ۶۲۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
برکمرتا بهله آن ترک نزاکت مست بست
نازکی در خدمت موی میانش دست بست
بگذر از امید آگاهی که در صحرای وهم
چشم ماکردی که خواهد تا ابد ننشست بست
خاک بر سرگرد خلقی را غرور بام و در
نقش پا بایست طاق این بنای پست بست
هرزه فکر حرص مضمونهای چندین آبله
تا به دامان قناعت پای ما نشکست بست
شمع خاموشیم دیگر ناز رعنایی کراست
عهد ما با نقش پارنگی که ازرو جست بست
قطره واری تا ازین دریا کشی سر بر برکنار
بایدت چون موج گوهر دل به چندین شست بست
بی زیان از خجلت اظهار مطلب مرده ایم
باید از خاکم لب زخمی که نتوان بست بست
یاد چشم او خرابات جنون دیگر است
شیشه بشکن تا توانی نقش آن بدمست بست
هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد
شرم آن پای حنایی عالمی را دست بست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş