غزل شمارهٔ ۶۴۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
عمرها شد عجزطاقت سوی جیبم رهبرست
در ره تسلیم دل پایی که من دارم سرست
تا فروغ شعله خورشید حسنی دیده ام
صبح اگربالد به چشم من کف خاکسترست
ای که بر نقش قدش دل بسته ای هشیار باش
سایه این سرو آشوب قیامت پرورست
ذوق تسلیمی به جیب امتحانت گل نریخت
ورنه همچون شمع دامن تاگریبانت سرست
گر کند حسنش بساط حیرت آیینه گرم
هر قدر نظاره ها بر دیده پیچد جوهرست
سرمه آن چشم دل را در سیهروزی نشاند
شیشه ما را غبار از موج خط ساغرست
تا تمنای می ام گل کرد از خود رفته ام
چون سحر در شوخی خمیازه ام بال و پرست
آبله در راه شوقم بسکه دارد جوش اشک
نقش پایم هر کجا گل می کند چشم ترست
سعی ما بی دانشان گامری به همواری نزد
هر خطی کز خامه مجنون دمد بی مسطرست
هر سخن کز پرده ی تسلیم خارج گل کند
ناملایمتر ز آهنگ دف بی چنبرست
دست بردل نه زنیرنگ سراغ ما مپرس
کاروان ناله ایم و آتش ما دیگرست
بیدل از پرواز خجلت دارم اما چاره نیست
ذره موهومم وگل کردنم بال و پرست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş