غزل شمارهٔ ۶۷۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست
از آینه تاکنج تغافل سفر اوست
تمکین چقدر منفعل طرز خرام است
نه قلزم امکان عرق یک گهر اوست
دیوانه و عاقل همه محو است در اینجا
از هرچه خبر یافته ای بیخبر اوست
هرچندکه عنقا ز خیال تو برون است
هر رنگ که داری به نظر نقش پر اوست
ای گل چمن حیرت عریانی خود باش
این جامه رنگی که تو داری به بر اوست
دل شیفته دیر و حرم شد چه توان کرد
بنگی ست درین نسخه که اینها اثر اوست
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد
خوش باش که خود را تو نمودن هنر اوست
دارند حریفان خرابات حضورش
جام می رنگی که پری شیشه گر اوست
از ظاهر و مظهر مفروشید تخیل
خورشید قدم آنچه ندارد سحر اوست
زین بیش عیار من موهوم مگیرید
دستی که به خود حلقه کنم درکمر اوست
بیدل مگذر از سر زانوی قناعت
این حلقه به هرجا زده باشی به در اوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş