غزل شمارهٔ ۶۸۹
ب بیدل دهلوی
0
Pela Zêrîn
چنین که نیک وبد ما به عجزوابسته ست
قضا به دست حنا بسته نقش ما بسته ست
به قدرناله مگرزین قفس برون آییم
وگرنه بال به خون خفته است وپا بسته ست
چو سنگ چاره ندانم از زمینگیری
زدست عجزکه ما را به پای ما بسته ست
بهاربوسه به پای تو داد و خون گردید
نگه تصور رنگینی حنا بسته ست
کدام نقش که گردون نبست بی ستمش
دلی شکسته اگر صورت صدا بسته ست
درین دو هفته که در قید جسم مجبوری
گشاده گیر در اختیار یا بسته ست
به کعبه می کشم از دیر محمل اوهام
نفس به دوش من ناتوان چها بسته ست
دلم زکلفت جرم نکرده گشت سیاه
غبار آینه ام زنگهای نابسته ست
به ذوق عافیت آن به که هیچ ننمایی
کف غباری وآیینه بر هوا بسته ست
حریف نسخه افتادگی نه ای ورنه
هزارآبله مضمون نقش پا بسته ست
چو موج هرزه تلاش کنار عافیتیم
شکست دل کمر ما هزار جا بسته ست
چو صبح بر دو نفس آنقدر مچین بیدل
که تا نگاه کنی محمل دعا بسته ست
Wergereke vê helbestê zêde bike ·
Vê helbestê puan bike
Hê xal nehatiye dayîn
Şîrove
Ji bo şîrovekirinê divê tu têkevî.
TêkeveHê ti şîrove li ser vê helbestê nehatiye kirin. Tu yê yekem be.