غزل شمارهٔ ۷۶۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
برق با شوقم شراری بیش نیست
شعله طفل نی سواری بیش نیست
آرزوهای دو عالم دستگاه
ازکف خاکم غباری بیش نیست
چون شرارم یک نگه عرض است و بس
آینه اینجا دچاری بیش نیست
لاله وگل زخمی خمیازه اند
عیش این گلشن خماری بیش نیست
تا به کی نازی به حسن عاریت
ما و من آیینه داری بیش نیست
می رود صبح و اشارت می کند
کاین گلستان خنده واری بیش نیست
تا شوی آگاه فرصت رفته است
وعده وصل انتظاری بیش نیست
دست از اسباب جهان برداشتن
سعی گر مرد است کاری بیش نیست
چون سحر نقدی که در دامان تست
گربیفشانی غباری بیش نیست
چند در بند نفس فرسودنست
محوآن دامی که تاری بیش نیست
صد جهان معنی به لفظ ماگم است
این نهانها آشکاری بیش نیست
غرقه وهمیم ورنه این محیط
از تنک آبی کناری بیش نیست
ای شرر از همرهان غافل مباش
فرصت ما نیزباری بیش نیست
بیدل این کم همتان بر عز و جاه
فخرها دارند و عاری بیش نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş