غزل شمارهٔ ۸۲۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در وادیی که قدرت عجزم کمال داشت
بالیدگی چو آبله ام پایمال داشت
سیراب نازم از دل بی مدعای خویش
گوهربه جیب صافی مطلب زلال داشت
کردیم سیر وادی وحشت سواد عشق
تا نقش پا همان رم چشم غزال داشت
- عون شمع جنبش مژه ها را رختش برد
پرواز آرمیده ما طرفه بال داشت
شورطلب ز وهم فنا سربه جیب ماند
ورنه به خاک نیز جنون احتمال داشت
سررشته هلال به خورشید محکم است
نقصان حال ما ثری ازکمال داشت
در عین وصل چشم به پیغام دوختیم
شبنم به روی گل نگهی در خیال داشت
اکنون علاج شبهه هستی که می کند
در سنگ نیز آینه ما مثال داشت
آن حیرتی که کرد به رویت مقابلم
آیینه داری از دل بی انفعال داشت
مشکل به عیش بی نفسان پی بردکسی
شمع خموش سیر شبستان حال داشت
یارب شفق طرازکدامین بهار شد
رنگی که خون بیکسی ام زیر بال داشت
هرکس به قدرهمت خود ناز می کند
بیدل غم تو دارد اگر خواجه مال داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş