غزل شمارهٔ ۸۲۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شب که جوش حسرتی زان نرگس خودکام داشت
چشمه آیینه موج روغن بادام داشت
یاد آن شوقی که از بیطاقتیهای جنون
دل تپیدن نیز در راهت شمار گام داشت
پختگی در پرده رنگ خزا نی بوده است
میوه هم در فکر سرسبزی خیالی خام داشت
باد دامانت غبارم را پریشان کرد و رفت
سرمه ای در گوشه چشم عدم آرام داشت
مصرع آه من از لعل تو پر بی بهره ماند
باب تحسین گر نبود اهلیت دشنام داشت
از سراغ رفتگان جز گفتگو آثار نیست
شخص هستی در نگین بی نشانی نام داشت
چشم وا کردیم و آگاه از فنای خود شدیم
چون شرر آغاز ما آیینه انجام داشت
عالمی را صید الفت کرد رنگ عجز من
در شکست خویشتن مشت غبارم دام داشت
عیشها کردیم تا بر باد رفت اجزای ما
خانه ما بعد ویرانی هوای بام داشت
ناله را روزی که اوج اعتبار نشیه بود
چون جرس بیدل به جای باده دل در جام داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş