غزل شمارهٔ ۸۳۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
آغاز نگاهم به قیامت نظری داشت
واکردن مژگان چراغم سحری داشت
خوابم چه خیال است به گرد مژه گردد
بالین من گم شده آرام پری داشت
چشمی به تحیرکده دل نگشودیم
آیینه همین خانه بیرون دری داشت
ما بیخبران بیهده بر ناله تنیدیم
تا دل نفس سوخته هم نامه بری داشت
قاصد ز رموز جگر چاک چه گوید
درنامه عشاق دریدن خبری داشت
آخرگروه حیرت ما باز نگردید
او بودکه هر چشم گشودن دگری داشت
کردیم تماشای ترقی و تنزل
آیینه ما هر نفس از ما بتری داشت
زین بحر عیارطلب موج گرفتیم
آن پای که فرسود به دامن گهری داشت
آگاه نشد هیچ کس از رمز حلاوت
ورنه لب خاموش گره نیشکری داشت
بی شعله نبود آنچه تو دیدی گل داغش
هر نقش قدم یک دو نفس پیش سری داشت
با لفظ نپرداختی ای غافل معنی
تحقیق پری در نفس شیشه گری داشت
آسان نرسیدیم به هنگامه دیدار
ای بیخبران آینه دیدن جگری داشت
عریانی ام ازکسوت تشویش برآورد
رفت آنکه جنونم هوس جامه دری داشت
بیدل چقدر غافل کیفیت خویشم
من آینه در دست وتماشا دگری داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş