غزل شمارهٔ ۸۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گر کمان دار خیالت در زه آرد تیر را
هر بن مو چشم امیدی شود نخجیر را
یاد رخسارت جبین فکر را آیینه ساخت
حرف زلفت کرد سنبل رشته تقریر را
برنمی دارد عمارت خاک صحرای جنون
خواهی آبادم کنی بر باد ده تعمیر را
مانع بی تابی آزادگان فولاد نیست
ناله در وحشت گریبان می درد زنجیر را
سخت دشوارست پرداز شکست رنگ من
بشکن ای نقاش اینجا خامه تصویر را
موج خون من که آتش داغ گرمی های اوست
می کند بال سمندر جوهر شمشیر را
چون ره خوابیده زین خوابی که فیضش کم مباد
تا به منزل برده ام سررشته تعبیر را
گر به این وجدست شور وحشت دیوانه ام
داغ حیرت می کند چون نقش پا زنجیر را
پای تا سر دردم اما زحمت کس نیستم
ناله ام در سینه خرمن می کند تأثیر را
تا کی از غفلت به قید جسم فرساید دلت
یک نفس بر باد ده این خاک دامن گیر را
صبح عشرتگاه هستی از شفق آبستن است
نیست جز خون گر بپالاید کسی این شیر را
دست از دنیا بدار و دامن آهی بگیر
تا بدانی همچو بیدل قدر دار و گیر را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş