غزل شمارهٔ ۸۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
هستی به تپش رفت واثرنیست نفس را
فریادکزین قافله بردند جرس را
دل مایل تحقیق نگردید وگرنه
ازکسب یقین عشق توان کرد هوس را
هر دل نبرد چاشنی داغ محبت
این آتش بی رنگ نسوزد همه کس را
رفع هوس زندگی ام باد فناکرد
اندیشه خاک آب زد این آتش خس را
آزادی ما سخت پرافشان هوا بود
دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را
تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان
اینجاست که عنقا ته بال است مگس را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş