غزل شمارهٔ ۹۱۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گر شور مستی ام کند اندیشه گردباد
درگردش قدح شکند شیشه گردباد
از رشک وحشتی که گرفته ست دامنم
ترسم به پای خوبش زند تیشه گردباد
شور جهان ترانه دود دماغ کیست
صد دشت و در تنیده به یک ربشه گردباد
جولان شوق باک ندارد ز خار و خس
مشکل ز پیش پا کند اندیشه گردباد
نخل جنون علم کش باغ و بهار نیست
سر برنمی کشد مگر از بیشه گردباد
هرجا نشان دهند ز سرگشتگان عشق
پیچد به من ز غیرت هم پیشه گردباد
بیدل در این حدیقه نشد جز من آشکار
سرگشتگی نهال وگل ریشه گردباد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş