غزل شمارهٔ ۹۴۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دل تا به کی ام جز پی آزار نگردد
ظلم است گر این آبله هموار نگردد
عمری ست به تسلیم دوتایم چه توان کرد
بر دوش کسی نام نفس بار نگردد
بند لب عاشق نشود مهرخموشی
در نی گرهی نیست که منقار نگردد
حیف از قدم مردکه در عرصه همت
سربازی شمعش گل دستار نگردد
مطلوب جگرسوختگان سوز و گدازی ست
پروانه به گرد گل و گلزار نگردد
برگشتن از آن انجمن انس محال است
هشدار که قاصد ز بر یار نگردد
بر نقطه دل یک خط تحقیق تمام است
پرگار بر این دایره هر بار نگردد
بیرون نتوان رفت به هرکلفت آنتن بزم
گر تنگی اخلاق دل افشار نگردد
بی باکی سعی تو به عجز است دلیلت
گر پا نزنی آبله بیدار نگردد
بگذار دو روزی ز هوس گرد برآریم
هستی سر وهمی ست که بسیار نگردد
هرچند حیا باب ادبگاه وصالست
یارب مژه پیش تو نگونسار نگردد
بیدل به سر ازپرتو خورشید تو دارد
آن سایه که پیش و پس دیوار نگردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş