غزل شمارهٔ ۹۴۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
سیه مستی به دور ساغرت بیتاب می گردد
به عرض سرمه گرد چشم مستت خواب می گردد
کمین عشرتی دارد اما ساز اشکی کو
درین گلشن چو شبنم گل کند مهتاب می گردد
ضعیفی مایه شوق سجودم در بغل دارد
شکست رنگ تابی پرده شد محراب می گردد
شد ازترک تماشا خار را هم بستر مخمل
به چشم بسته مژگان دستگاه خواب می گردد
گل ناز دگر می خندد از کیفیت عجزم
شکست رنگ من در طره او تاب می گردد
ز دل خواهی نوایی واکشی مگذار بی یأسش
همان سعی شکست این ساز را مضراب می گردد
مکن دل را عبث خجلت گداز خودفروشیها
که این گوهر به عرض شوخی خود آب می گردد
امید عافیت از هرچه داری نذر آفت کن
زآتش مزرع بیحاصلان سیراب می گردد
ز شرم زندگی چندان عرق ریز است اجزایم
که گر رنگی به گردش آورم گرداب می گردد
فلک می پرورد در هر دماغی شور سودایی
جهانی را سر بیمغز از این دولاب می گردد
در عزم شکست خویش زن گر جراتی داری
درین ره هر قدر گستاخی است آداب می گردد
به هر جرات حریف تهمت قاتل نی ام بیدل
به کویش می برم خونی که آنجا آب می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş