غزل شمارهٔ ۹۵۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به اندک شوخیی بنیاد تمکین کنده می گردد
حیا تا لب گشود از هم تبسم خنده می گردد
تنزه گر هوس باشد مجوشید آن قدر با هم
که صحبت از سریشم اختلاطی کنده می گردد
تغافل حکم همواری ست کوه و دشت امکان را
به چندین تخته یک تحریک مژگان رنده می گردد
به عزلت ساز و ایمن زی که در خلق وفا دشمن
سگ دیوانه مطلب مرسها کنده می گردد
به برق تیغ استغنا حذر ازگردن افرازی
درین میدان فلک هم سر به پیش افکنده می گردد
خیال رفتگان رفتن ندارد همچو داغ از دل
به عبرت چون رسد نقش قدم پاینده می گردد
گرانی بر طبایع از غرور قدر نپسندی
درین بازار جنس کم بها ارزنده می گردد
قناعت می کند در خوشه چینی خرمن آرایی
قبا چون پنبه ها بر خویش دوزد ژنده می گردد
نه انجم دانم و نی دورگردون لیک می دانم
جهان رنگ است و یکسر گرد گرداننده می گردد
عرقها می کنم چون شمع و سردر جیب می د زدم
علاجی نیست هستی از عدم شرمنده می گردد
اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل
به احسان جهدکن کاینجا خدایی بنده می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş