غزل شمارهٔ ۹۷۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نه فخر می دمد اینجا نه ننگ می بارد
بر این نشان که تو داری خدنگ می بارد
فریب ابر کرم خورده ای از این غافل
که قطره قطره همان چشم تنگ می بارد
دگر چه چاره به جز خامشی که همچو حباب
بر آبگینه ما آه سنگ می بارد
وداع فرصت برق و شرار خرمن کن
به مزرعی که شتاب از درنگ می بارد
بهار این چمن از بسکه وحشت اندودست
ز داغ لاله جنون پلنگ می بارد
به پرسش دل چاک که سوده ای ناخن
که رنگ خون بهارت ز چنگ می بارد
به حیرتم که نگاه از چه حیرت آب دهم
ز خار وگل همه حسن فرنگ می بارد
دل شکسته خمستان یاد نرگس کیست
که اشکم از مژه ساغر به چنگ می بارد
مخور فریب مروت ز چرخ مینارنگ
که جای باده از این شیشه سنگ می بارد
ز آبیاری کشت حسد تبرا کن
که خون عافیت از ساز جنگ می بارد
خطاست تهمت جرات به عجز ما بستن
هزار آبله بر پای لنگ می بارد
مخواه غیر توهم ز اغنیا بیدل
که ابر مزرع این قوم بنگ می بارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş