غزل شمارهٔ ۹۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اگرحیرت به این رنگست دست وتیغ قاتل را
رگ باقوت می گردد روانی خون بسمل را
به این توفان ندانم در تمنای که می گریم
که سیل اشک من در قعر دریا راند ساحل را
مپرس از شوخی نشو و نمای تخم حرمانم
شراری دشتم پیش ازدمیدن سوخت حاصل را
خیال جذبه افتادگان دست سودایت
به رنگ جاده دارد درکمند عجز منزل را
زکلفت گر دلت شد غنچه گلزارش تصورکن
که خرسندی به آسانی رساندکار مشکل را
لب اهل زبان نتوان به مهر خامشی بستن
قلم از سرمه خوردن کم نسازد ناله دل را
عبارت محرمی بی حاصل از معنی نمی باشد
به لیلی چشم واکن گر توانی دید محمل را
درآن محفل که حاجت می شود مضراب بیتابی
نواها درشکست رنگ استغناست سایل را
کف خونی که دارم تا چکیدن خاک می گردد
چه سان گیرم به این بی مایگی دامان قاتل را
بساط نیستی گرم است کو شمع و چه پروانه
کف خاکستری در خود فرو برده ست محفل را
به بی ارامی است آسایش ذوق طلب بیدل
خوش آن رهروکه خار پای خود فهمید منزل را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş