غزل شمارهٔ ۹۹۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
حیا عمری ست با صد گردش رنگم طرف دارد
عرق نقاش عبرت از جبین من صدف دارد
نشد روشن صفای سینه اخلاص کیشانت
که درباب بهم جوشیدن دلها چه کف دارد
به شغل لهو چندی رفع سردیهای دوران کن
جهان حیز گرمی در خور آواز دف دارد
دل از فکر معیشت جمع کن از علم و فن بگذر
اگر جهل است و گر دانش همین آب و علف دارد
به توفانگاه آفات استقامت رنگ می بازد
درین میدان کسی گر سینه ای دارد هدف دارد
ز اقبال عرب غافل مباشید ای عجم زادان
سریر اقتدار بلخ هم شاه نجف دارد
جدا نپسندد از خود هیچکس مشاطه خود را
مه تابان حضور شب در آغوش کلف دارد
قضا بر سجده ما بست اوج نشیه عزت
طلسم آبروی خاک در پستی شرف دارد
به نومیدی چمن سیر نگارستان افسوسم
حنا داغ ست از رنگی که سودنهای کف دارد
به این عجزی که می بینم شکوه جراتت بیدل
اگر مژگان توانی واکنی فتح دو صف دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş