بخش ۴۰ - فی التنبیه
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
رفیقان که هستند پیش توجمع
چو پروانه هایی که بر دور شمع
همه در پی اخذ مال تواند
پی کندن پرو بال تواند
تو راکاسه بینند تا پر می است
بگویندت این از نژاد کی است
تو راکیسه دانند تا پر زر است
بگویندت این زاده قیصر است
گرت کاسه وکیسه خالی شود
به توحالت جمله حالی شود
به تو آنکه میگفت هستم غلام
تو را چون ببیند نگوید سلام
ندیده است گویی تو را تاکنون
دلت را نماید ز غم غرق خون
گر از درد وغم جان سلامت کنی
نشینی و برخود ملامت کنی
پشیمان شوی بس ز کردار خود
ببینی چو بی مهری از یار خود
رفیقی اگر هست سیم وزر است
بجز سیم وزر جمله دردسر است
رهاند تو را از غم احتیاج
که بدهد به کارت زهر سر رواج
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş