بخش ۶۲ - تذکر
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
من از زهدان گشته ام گر بری
مبادا که ظن بد از من بری
به من زاهدی گشته بی التفات
مرا کرده چون شاه شطرنج مات
یکی روز از من طلب کرد پول
چوممکن نشد بدهمش شد ملول
نه کم خواست تا ممکن آندم شود
چه نیکو بود گرطمع کم شود
چومأیوس گردیده رنجیده است
چرا بدنگوید که بد دیده است
هم اندرغیابم شده تلخ گو
هم اندرحضورم شود ترش رو
شنیدم که بدگوید از من همی
ز بدگویی اوندارم غمی
به گفتش مرا نیست چون وچرا
که پاک از گناهان نمایدمرا
من ار خوبم ار بد سروکار من
بود با خداوندغفار من
کس ار بد ویا خوب کس را چه کار
که باشد بد وخوب با کردگار
چه باک ار بدم من که روز جزا
بدان را به نیکان ببخشد خدا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş