بخش ۶ - مژده زاغ به بلبل از آمدن گل
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
چوگل خیمه زن گشت در صحن باغ
بر بلبل آمد پی مژده زاغ
بگفتمش بده مژده گل آمده
گه عشرت وعیش ومل آمده
نگفتم چنین بی قراری مکن
نگفتم شب و روز زاری مکن
نگفتم شود بدر روزی هلال
نگفتم پس از هجر باشد وصال
نگفتم که درد تو درمان شود
نگفتم که گل زیب بستان شود
نگفتم شب هجر گردد سحر
مکش آه و افغان چنین از جگر
نگفتم که با غم بسوز و بساز
که گردد به رویت در عیش باز
کنون دیدی آمد گل اندر چمن
کن اینک برون از دل وجان محن
بیا در چمن در بر گل نشین
بیا دلبر نازنین را ببین
بر گل نشین و به عشرت بکوش
ز جام طرب باده عیش نوش
خوش آن دم که یاری به یاری رسد
به مقصود امیدواری رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş