شمارهٔ ۱۳۲
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
دانی ای مه که ز هجرت چه به من می گذرد
گذرد آنچه ز دی مه به چمن می گذرد
آنچه بر زیبق و زر می گذرد از آتش
به دلم از غم تو سیم بدن می گذرد
به یمن گر گذر آری ز عقیق لب تو
خون حسرت به دل کان یمن می گذرد
گذر آرد به سر زلف تو چون باد صبا
می ندانی که چه بر مشک ختن می گذرد
باغبان قد تو گر بیند و بویت شنود
در پیت افتد و از سرو و سمن می گذرد
به کلیسای نصارا اگر آری گذری
از بت و بتکده بالله شمن می گذرد
چشد از شربت لعل تو اگر طفل رضیع
لب به پستان نگذارد ز لبن می گذرد
به زیارت گذری گر به سر اهل قبور
از پیت مرده همی پاره کفن می گذرد
شکر و شهد و یا شعر بلند اقبال است
وصف لعل تو چو او را به دهن می گذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş