شمارهٔ ۲۷۹
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
گر ببیند رخ تو را بلبل
خار گردد به پیش چشمش گل
چشم تو برده خواب از نرگس
زلف توبرده تاب از سنبل
همه گویند مه نموده خسوف
گر پریشان کنی به رخ کاکل
زلفت افتاده بر زنخدانت
همچوهاروت در چه بابل
بر سر قد تو بودخورشید
بر سر سرو اگر بود صلصل
هم ز رخ طعنه می زنی بر ماه
هم به لب نشیه می بری از مل
گر مرا کرده ای بلنداقبال
مددی کن که بگذرم از پل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş