بخش ۲۳ - نامۀ چهارم از زبان معشوق
م محمد بن عمادالدین خراسانی
0
Altın Yaprak
گو ای شده از ره خرد دور
گشته به هوای خویش مغرور
پیداست ز نامه و پیامت
کافتاده ای از ره سلامت
گر هست هوای مات در سر
بادت به کف است و خاک بر سر
گرد سر کوی ما چه گردی
بنشین که نه مرد این نبردی
گر باد شوی نیابی ام گرد
بیهوده مکوب آهن سرد
کس را نرسد به وصل ما دست
کی ذره به آفتاب پیوست
مقصود تو مقصدی ست بس دور
عاقل شود از چنین هوس دور
کس عکس جمال ماندیده ست
کس نقش خیال ما ندیده ست
مهر رخ ما ز دل به در کن
وز غمزه مست ما حذر کن
چون نیست حدیث عشق بازی
بگذار حدیث عشق بازی
شاخی منشان که آخر کار
جز خون دلت نیآورد بار
گر تو ز خیال باطل خویش
در جستن حل مشکل خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş