بخش ۲۳
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
فی الوجود الذی هو المالک
از ازل تا ابد بود هالک
غیر هستی که والی قدم است
هر چه هستش گمان کنی عدم است
ذات هستی ست هست و دیگر هیچ
چون زه افتاده ای به پیچا پیچ
هر چه دارد نمود بود دل است
جلوه آرایی از شهود دل است
در نوردد چو این فکنده بساط
می کند این تعینات اسقاط
ملک حق باقی است الی الآباد
دام دار الوجود و الایجاد
فیض حق را بقا بود دایم
عین مقبول هم تویی قایم
اثر فیض یافت چون قابل
ابدیت ورا شود حاصل
نیستی اراا رهی ز هستی نیست
نیستی مرد چیره دستی نیست
واجب او را که شد وجود از حق
لم یزل وجهه و لم یزهق ¹
عدم او را نمی شود طاری
یستمد البقا من الباری
متقوم به عین ذات شود
متجدد تعینات شود
ماقضیٰ نحبه و ما هو آت
همه باشد تبدل نشآت
گر گذارد تعینی از بر
باز پوشد تعینی دیگر
هر تعین که می شود زایل
نوبت دیگری شود حاصل
کلک عاقل بود به مر دهور
نقش بند ظهور بعد ظهور
موجه چشمه حیات است این
اتصال تجلیات است این
طی اطوار دان تبدل حال
همچنین طی برزخی و مثال
پس از آن است حشر انسانی
زال سپس
قصه کوته به سمع خامه حزین
آستین زن که آفتاب است این
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş