بخش ۳۲ - پیغام بردن صبا نزد معشوق
م محمد بن عمادالدین خراسانی
0
Altın Yaprak
چون باد نسیم نوبهاری
دید آن همه عجز بی قراری
دانست که نیست احتمالش
دل سوخت بران شکسته حالش
آمد سوی آن نگار بدعهد
بگزارد پیام او به صد جهد
گفتش به طریق نکته دانی
کای وصل تو اصل زندگانی
چون خسته و تشنه در بیابان
جان داد چه سودش آب حیوان
رحم آر برین شکسته خاطر
گر فرقت تست خسته خاطر
اکنون بچشان می وصال
شوامروز نظر فکن به حالش
فردا که ز فرقتت بمیرد
وصل تو کجاش دست گیرد
فرهاد چو داد جان شیرین
سودش نکند لبان شیرین
باز از سر ناز و کینه جویی
گفتش به طریق تندخویی
کای باد نگفتمت که دیگر
پیرامن آن دیار مگذر
اندیشه نمی کنی که ناگاه
یک روز برانمت ز درگاه
این بی ادبی نمودنت بس
این گفتن و این شنودنت بس
دیگر مرو ای نسیم پیشش
بگذار به حال زار خویشش
لیک ار گذری فتد به سویش
گر زنده بود ز من بگویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş