شمارهٔ ۲۰
ا ابن یمین فریومدی
0
Altın Yaprak
گر چه با ترکانه چشم مست او دارم عتاب
هست بیحاصل چو خط هندویی بر سطح آب
در خم چوگان زلف او دل سرگشته را
همچو گوی افتاده بینم دایم اندر تاب تاب
با وجود عقل اگر پیدا بود عشقش رواست
کی بگل پنهان توان کردن فروغ آفتاب
گر ندارم روی دیدن روی او را ز احتشام
میتوان دیدن خیالش را دریغا نیست خواب
چشم او را من بگفتم ترکتازی تا بکی
زینسخن کردست خود را هندوی زلفش بتاب
گر بعمری در رهی با من درنگی افتدش
همچو عمر اندر زمان گیرد سوی رفتن شتاب
آن مه تابان ندارد آگهی کابن یمین
شد ز تاب مهر او همچون کتان از ماهتاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş