شمارهٔ ۲۷۵
ا ابن یمین فریومدی
0
Altın Yaprak
ایصبا گر بودت سوی خراسان گذری
ببر از حال دل من سوی جانان خبری
جان بسوغات فرستاد می اما چه کنم
که کسی می نبرد تحفه بعمان گهری
نرم و آهسته ببالینش خرام از سر راه
حلقه گیسوی مشکینش بجنبان سحری
نرگس مست وی از خواب چو بیدار شود
خوش خوش آغاز کن از قصه هجران قدری
که اگر هجر بدینگونه بود زود بتو
خبر آید که نماند از من حیران اثری
چشم زخم فلکی بود و گر نه ز چه روی
در ره افتاد مرا ناگه ازینسان سفری
همچو طوفان رسد آتش بهمه روی زمین
گر بر آرم ز تنور دل سوزان شرری
جان رسید ابن یمین را بلب از فرقت تو
گر چه جانرا نبود نزد تو چندان خطری
بفرست از لب میگون شکر از چهره گلی
تا بسازم ز برای دل و جان گلشکری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş