شمارهٔ ۴۸
ا ابن یمین فریومدی
0
Altın Yaprak
دهن غنچه وشت پسته خندان منست
لب شکر شکنت نیک بدندان منست
پای بند سر زلفین چو زنجیر تو شد
دل دیوانه وشم چون نه بفرمان منست
هست دلبستگی جان بسر زلف تو زان
که نمودار سرو کار پریشان منست
مردم از فرقت جانان و عجب نیست از آنک
زنده بیجان نتوان بودن و او جان منست
کشته عشق وی از زنده جاوید به است
درد کز وی رسدم مایه درمان منست
گفتمش یوسف مصری تو ز بس غنج و دلال
گفت کاین منقصت حسن فراوان منست
از سر زلف من اینک دل صد یوسف عهد
بند بر پا زده در چاه ز نخدان منست
گفتمش آیتی از مصحف خوبی رخ تست
گفت خود مصحف خوبی همه در شان منست
شیر گردون نگرد ابن یمین گر شنود
زو که خاک کف پای سگ دربان منست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş