شمارهٔ ۷۷
ا ابن یمین فریومدی
0
Altın Yaprak
مشکین سر زلف تو که در پای کشانست
در دل رگ سود است که پیوسته بجانست
لعل تو ندا کرد که یکبوسه بجانی
ز آندم دل سودایی من در پی آنست
گر ز آنکه دلم را بود این بیع مسلم
سودیست که سرمایه اقبال جهانست
طاق خم ابروت که پیوسته بماناد
محراب دل خسته صاحبنظرانست
یاقوت لبت تا بشکر خنده در آمد
خون دل لعلش ز حسد در خفقانست
بیمار شد از چشم سیهکار تو نرگس
زردی جهان بینش دلیل یرقانست
جان و دل من شد سپر تیغ ملامت
ز آنغمزه و ابروت که چون تیر و کمانست
گفتم که ببادام سیاهت ندهم دل
لیکن چکنم پسته تو چرب زبانست
در عشق تو بر دل رقم صبر کشیدن
چون خشت زدن بر زبر آب روانست
رفتی وز پس مینگرد ابن یمینت
چون کشته که چشمش ز پی جان نگرانست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş