شمارهٔ ٨٠٢
ا ابن یمین فریومدی
0
Altın Yaprak
ای صاحبی که یابد از لطف دلگشایت
محبوس چاه محنت از بند غم رهایی
گر پرتوی ز رایت بر خاک تیره افتد
هر ذره آفتابی گردد بروشنایی
آنم که فکر بکرم با زیور مدیحت
مشهور عالمی شد در حسن و دلربایی
پیوسته ام بمهرت وز دیگران گسسته
در دیده خاک پایت کرده بتوتیایی
گفتم بصیقل لطف آیینه دلم را
روزی بشادکامی از زنگ غم زدایی
زان پس که چند گاهی بودم بر تو گفتی
در حضرتت بخوانم اصغا اگر نمایی
گر هرگزم نبینی در خاطرت نیایم
وانگه که پیشت آیم گویی فلان کجایی
هرگز مباد بندی بر کارت اوفتاده
از کارم ار چه بندی هرگز نمیگشایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş