ای دل اندر پردهٔ تقدیر کس را راه نیست

ا امامی هروی
0 Altın Yaprak
ای دل اندر پرده تقدیر کس را راه نیست هیچ فهم از کشف اسرار سپهر آگاه نیست فتنه گیتی مشو زیرا که در زیر سپهر یوسف امید اگر برجاست جز در چاه نیست بر جوانی دل منه چون دست فرمان فنا هیچوقت از دامن ملک بقا کوتاه نیست نام نیکو جو نه مال و جاه چون بعد از حیات نام نیکو هست مردم را و مال و جاه نیست زندگانی چون بزرگی کن که بعد عمر او خلق را جز مدح او پیرایه افواه نیست صاحب عادل مجیر الملک صدر الدین پناه نجم دین نور جهان مکرمت گردون جاه نحس گردون در جهان جاه تا تأثیر کرد بخت برنا را لگدکوب سپهر پیر کرد دور گردون را زمانه علت بیداد خواند صحن گیتی را ستاره موجب تشویر کرد روزگار از جور گردون یک به یک آگاه گشت اختر اندر کار گیتی سر به سر تقصیر کرد عالم اندر آتشی خود را شبی در خواب دید آسمان حالی به مرگ خواجه اش تعبیر کرد از جهان اینم شگفت آمد که در صدر وجود بی وجود صدر صاحب هفته ای تأخیر کرد صاحب عادل مجیر الملک صدر دین پناه نجم دین نور جهان مکرمت گردون جاه آنکه ارکان ممالک را سپهر داد بود کوه حلمش باد بود پیش لشکر یأجوج ظلم حکم او سد سدید عدل را بنیاد بود ملک دین و دولت از تأثیر کلک و رای او چون جهان ز آثار ابر و آفتاب و باد بود پیوسته در بند جهان در پناه دولت او همچو سرو آزاد بود با فلک گفتم شبی زین دور مقصود تو چیست گفت نسل صاحب عادل که باقی باد بود صاحب عادل مجیر الملک صدر دین پناه نجم دین نور جهان مکرمت گردون جاه ای جهان را غیبت انصاف تو بر هم زده مرگت آتش در نهاد دوده آدم زده ضرب نقش راستی با شیشه هجران تو دور چرخ کعبتین سیر انجم کم زده چیست بی عدلت جهان ویرانه پر شور و شر کیست بی جاهت فلک سرگشته ماتم زده گر جهان تا بنگرد خلق جهان را خاص و عام خانمان از ماتم صدر جهان بر هم زده صاحب عادل مجیرالملک صدر دین پناه نجم دین نور جهان مکرمت گردون جاه بر در عمر تو تا دست قضا مسمار زد زندگانی خاک در چشم اولوالابصار زد لاله رویان را درین غم چهره دار الضرب شد بسکه ضرب دست بر رخسارشان دینار زد بیخ امید از جهان ببرید گردون تا اجل میخ نومیدیت محکم بر در و دیوار زد دل منه بر گرمی مهر سپهر ای دل که چرخ کاروان جان به تیغ مهر آتشبار زد گر فلک را مهر بودی کی بدل کردی به کین با بزرگی کز در او لاف استظهار زد صاحب عادل مجیر الملک صدر دین پناه نجم دین نور جهان مکرمت گردون جاه سرورا تا ملک بی کلک تو نا منظوم شد دولت از دیدار و اقبال درت محروم شد در سواد خطه ملک عدم از سعی مرگ خطه فرمان تو گویی نقطه موهوم شد جود گویی از صریر کلک تو موجود گشت داد گویی بی نفاذ امر تو معدوم شد جان تو جان خلایق بود تا تو رفته ای این سخن خلق جهان را بی سخن معلوم شد هرچه شادی بود پنداری که از روی زمین در سر صیت وفات صاحب مرحوم شد صاحب عادل مجیر الملک صدر دین پناه نجم دین نور جهان مکرمت گردون جاه بی وجودت صاحبا صبح سعادت شام باد صیت انصافت جهان را زیور ایام باد مرغ دولت را چو در پرواز اقبال تو نیست دانه تعظیم در حلق بزرگی دام باد بی تو مجددین و دولت را که مخدوم جهانست صبر دایم همدم و دولت همیشه رام باد هر که از جان همچو دولت در هوای هر دو نیست در دو گیتی تا بود زو نام دشمن کام باد صاحب عادل مجیر الملک صدر دین پناه نجم دین نور جهان مکرمت گردون جاه

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.