شمارهٔ ۱۸
ا امامی هروی
0
Altın Yaprak
سواد لعل تو ای فتنه مسلمانی
بیاض جزع تو ای آفتاب روحانی
محیط نقطه حسن است در جهانگیری
مدار مرکز کفر است در مسلمانی
چو مرده زنده کند عیسی لبت زان پس
که دل ببرد به شوخی از انسی و جانی
مقرر است تو را معجز مسیحایی
مسلم است تو را خاتم سلیمانی
ببرد تا دل و در چشم من قرار گرفت
خیال آن لب چون گوهر بدخشانی
وگر نه لعل کجا می کند شکر ریزی
وگر نه جزع کجا کرد گوهر افشانی
چرا ز مردم چشم من این سیوال کنی
که از چه روی بر آشفته ای چه می دانی
که شور زلف تو آشفته کردش ار چه نکرد
چو طره تو در آشفتگی پریشانی
به دور عشق تو باز این چه بدعت است که دوش
دلم ببردی و امروز در پی جانی
مریز خونم و در من نگر که کم یابی
نظیر من به سنخگویی و سخندانی
حریص جان امامی مشو که ارزانی ست
به درد عشق تو هم خوبی و هم ارزانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş