بخش ۴ - مثنوی
ع عراقی
0
Altın Yaprak
دل ما چون چراغ عشق افروخت
خرمن خویشتن به عشق بسوخت
انجم افروز اندرون عشق است
علت حکم کاف و نون عشق است
چون ز قوت سوی کمال آمد
کرسی تخت لایزال آمد
عشق معنی صراط عشاق است
عشق صورت رباط عشاق است
تا ازین راه بر کران نشوی
در خور خیل صادقان نشوی
چون تویی صورت و تویی معنی
مکن از عشق خویشتن دعوی
خویشتن را مبین چو عشق آمد
شربت عشق بی خود آشامد
هر که زین باده جرعه ای بخورد
به تن و جان خویش کی نگرد
اندرونی که درد او دارد
هرگز او را زیاد نگذارد
هر محبت که در دلی پیداست
بی شک آن انقطاع غیر خداست
ابجد عشق هر که خواهند نخست
ز آنچه آموخت لوح ذهن بشست
چون دلت تخته را فرو شوید
با تو این راز خود دلت گوید
ای دل ای دل خمیر مایه تویی
طفل را هست شیر و دایه تویی
جای عشقی و جای معشوقی
همگی از برای معشوقی
می روی در سرای خسته دلان
این کرم بین تو با شکسته دلان
منزلش دل شد و هوایش عشق
دوستش دل شد آشنایش عشق
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş