غزل شمارهٔ ۱۴۱
ع عراقی
0
Altın Yaprak
نرسد به هر زبانی سخن دهان تنگش
نه به هر کسی نماید رخ خوب لاله رنگش
لب لعل او نبوسد به مراد جز لب او
رخ خوب او نبیند به جز از دو چشم شنگش
لب من رسیدی آخر ز لبش به کام روزی
شدی ار پدید وقتی اثر از دهان تنگش
به من ار خدنگ غمزه فگند چه باک لیکن
سپرش تن است ترسم که بدو رسد خدنگش
چو مرا نماند رنگی همه رنگ او گرفتم
که جهان مسخرم شد چو برآمدم به رنگش
منم آفتاب از دل که ز سنگ لعل سازم
منم آبگینه آخر که کند خراب سنگش
ز میان ما عراقی چو برون فتاد حالی
پس ازین نمانده ما را سرآشتی و جنگش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş