غزل شمارهٔ ۱۴۹
ع عراقی
0
Altın Yaprak
گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک
زمینیان همه دامن کشند بر افلاک
به من نگر که به من ظاهر است حسن رخت
شعاع خور ننماید اگر نباشد خاک
دل من آینه توست پاک می دارش
که روی پاک نماید بود چو آینه پاک
لبت تو بر لب من نه ببار و بوسه بده
چو جان من به لب آمد چه می کنم تریاک
به تیر غمزه مرا می زنی و می ترسم
که بر تو آید تیری که می زنی بی باک
برای صورت خود سوی من نگاه کنی
برای آنکه به من حسن خود کنی ادراک
مرا به زیور هستی خود بیارایی
و گرنه سوی عدم نظر کنیحاشاک
اگر نبودی بر من لباس هستی تو
ز بی نیازی تو کردمی گریبان چاک
مده ز دست به یک بارگی عراقی را
کف تو نیست محیطی که رد کند خاشاک
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş