غزل شمارهٔ ۱۵۰
ع عراقی
0
Altın Yaprak
تنگ آمدم از وجود خود تنگ
ای مرگ به سوی من کن آهنگ
بازم خر ازین غم فراوان
فریاد رسم ازین دل تنگ
تا چند همی امید یابیم
تا کی به امید بوی یا رنگ
کی بو که ز خود خلاص یابم
فارغ گردم ز نام و از ننگ
افتادم در خلاب محنت
افتان خیزان چو لاشه لنگ
گر بر در دوست راه جویم
یک گام شود هزار فرسنگ
ور جانب خود کنم نگاهی
در دیده من فتد دو صد سنگ
ور در ره راستی روم راست
چون در نگرم روم چو خرچنگ
ور زانکه به سوی گل برم دست
آید همه زخم خار در چنگ
دارم گله ها ولی نه از دوست
از دشمن پر فسون و نیرنگ
با دوست مرا همیشه صلح است
با خود بود ار بود مرا جنگ
این جمله شکایت از عراقی است
کو بر تن خود نگشت سرهنگ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş