غزل شمارهٔ ۱۸
ع عراقی
0
Altın Yaprak
باز مرا در غمت واقعه جانی است
در دل زارم نگر تا به چه حیرانی است
دل که ز جان سیر گشت خون جگر می خورد
بر سر خوان غمت باز به مهمانی است
چون دل تنگم نشد شاد به تو یک زمان
باز گذارش به غم کو به غم ارزانی است
تا سر زلفین تو کرد پریشان دلم
هیچ نگویی بدو کین چه پریشانی است
از دل من خون چکید بر جگرم نم نماند
تا ز غمت دیده ام در گهر افشانی است
آه که در طالعم باز پراکندگی است
بخت بد آخر بگو کین چه پریشانی است
رفت که بودی مرا کار به سامان دریغ
نوبت کارم کنون بی سر و سامانی است
صبح وصالم بماند در پس کوه فراق
روز امیدم چو شب تیره و ظلمانی است
وصل چو تو پادشه کی به گدایی رسد
جستن وصلت مرا مایه نادانی است
خیز دلا وصل جو ترک عراقی بگو
دوست مدارش که او دشمن پنهانی است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş