غزل شمارهٔ ۲۳
ع عراقی
0
Altın Yaprak
ندیده ام رخ خوب تو روزکی چند است
بیا که دیده به دیدارت آرزومند است
به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است
به یک کرشمه دل از غمزه تو خرسند است
فتور غمزه تو خون من بخواهد ریخت
بدین صفت که در ابرو گره درافکند است
یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای
که صدهزار چو من دلشده در آن بند است
مبر ز من که رگ جان من بریده شود
بیا که با تو مرا صدهزار پیوند است
مرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیست
از آن چه سود که لعل تو سر به سرقند است
کسی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیست
شب فراق چه داند که تا سحر چند است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş