غزل شمارهٔ ۵۱
ع عراقی
0
Altın Yaprak
بنمای به من رویت یارات نمی افتد
آری چه توان کردن با مات نمی افتد
گیرم که نمی افتد با وصل منت رایی
با جور و جفا باری هم رات نمی افتد
می افتدت این یک دم کایی براین پر غم
شادم کنی و خرم هان یات نمی افتد
هر بیدل و شیدایی افتاده به سودایی
وندر دل من الا سودات نمی افتد
با عشق تو می بازم شطرنج وفا لیکن
از بخت بدم باری جز مات نمی افتد
از غمزه خونریزت هرجای شبیخون است
شب نیست که این بازی صد جات نمی افتد
افتاده دو صد شیون از جور تو هرجایی
این جور و جفا با من تنهات نمی افتد
بیچاره عراقی هان دم درکش و خون می خور
چون هیچ دمی با او گیرات نمی افتد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş