غزل شمارهٔ ۶۸
ع عراقی
0
Altın Yaprak
نگارا بی تو برگ جان که دارد
سر کفر و غم ایمان که دارد
اگر عشق تو خون من نریزد
غمت را هر شبی مهمان که دارد
دل من با خیالت دوش می گفت
که این درد مرا درمان که دارد
لب شیرین تو گفتا ز من پرس
که من با تو بگویم کان که دارد
مرا گفتی که فردا روز وصل است
امید زیستن چندان که دارد
دلم در بند زلف توست ور نه
سر سودای بی پایان که دارد
اگر لطف خیال تو نباشد
عراقی را چنین حیران که دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş